دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

آسمان ابری به چه درد من می‌خورد. حتی اگر پر از ستاره هم باشد من که نمی‌توانم آنها را

ببینم و بچینم. وقتی ماه توی آسمان دیده نمی‌شود، چه شب باشد چه روز. چه فرق دارد

خورشید کجای آسمان ایستاده باشد و بیدار باشد یا خواب؟ وقتی نوری از آسمان به زمین

نمی‌رسد، این چیزها چه فرق دارد.

دعای خیر تو یا اینکه پشت سرم همیشه خوب مرا می‌گویی، به چه درد من می‌خورد. یک تن

خسته، که هزاران زخم خورده است، مشتی الفاظ شیک و محبت آمیز را می‌خواهد چه کند؟ آن

هم پشت سر؟ روزی که پیش تو بودم و با تو نفس می‌کشیدم، حسرت یک «دوستت دارم» و

«جانم» را بر روی دلم گذاشتی. الان مرا به چه مجوزی «عزیزم» خطاب می‌کنی؟

نیاز امروز من همان نیاز دیروزم نیست. وقتی در کنارم نیستی، چه خوب و چه بد، چه زنده و

چه مرده، چه مرد و چه نامرد، برای من چه فرق دارد. پس بیش از این تلاش نکن. تو سهم

مرا از دوستی به من دادی. دیگر نیازی به گفتن این قصه ها نیست. به خودت سخت نگیر و با

خیال راحت زندگی کن. من به رفتن تو با تمام وجود رضایت دادم و همه چیز تمام شد. حال تو

بمان با رؤیاهایت و مرا با زخمهایم تنها بگذار.