دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

گم کرده ام که سال، واحد زمان است یا مسافت! من به اندازه یکسال از چیزهایی دور شده ام و به اندازه یکسال به چیزهایی نزدیکتر شده ام... فکر می‌کنم اگر در همین نقطه از مدار سال ،در حالیکه به روبرو نگاه میکنم، به آن چه پشت سر گذاشته ام فکر کنم چقدر دلتنگم...
پس باز هم یکسال گذشت از دلتنگی های من... از آخرین بار که از بازار تجریش خرید کردم... از نگاه نگران و مهربان مادرم
یکسال گذشت ... از آخرین نگاه تو در پاگرد پله ها... و از تمام آدمها و حسهای غریب و آشنایی که در خیابانها و کوچه های شهر جا گذاشته‌ام.
فکر میکنم اگر همین امروز با یک چرخش
۱۸۰ درجه این مسیر را برگردم آیا دلتنگی های من تمام میشود؟...
حالا برای نشستن در
باغ محتشم(پارک شهر) دلتنگم... و برای نشستن در سبزه‌هایش...... برای چراغهای اطراف آن در شبها و برای آنهایی که در تنهایی‌های من همراهم بودند...حالا دلم تنگ است برای کوچه های شهریاران ... برای باغهای شهریاران ... حالا دلتنگم برای چهارشنبه سوری های محله ای که بچه هایش همه گرم و صمیمی بودند و دلتنگم برای برگشت به خانه پدری ... دلتنگم برای همه آنهایی که نمیدانم کجا هستند و چه میکنند ... برای روزهای سخت کار... و برای حس شنیدن زنگ تلفن از راه دور... برای این آدمها و حسهای غریب و آشنا.... می بینی؟ انسان موجود دلتنگ عجیبی است! همیشه دلتنگ فاصله هاست... و همیشه میخواهد برسد... و میخواهد دور بشود و میخواهد خاطره سازی کند تا بتواند خاطره بازی کند ... انسان موجود دلتنگ عجیبی است...

ولی دلتنگی ها در زمانی خاص و در مکانی ممکن به پایان میرسد و من به اوج میرسم به اوج لذت بردن از زندگی و بیان احساسات .

حالا دیگر خیلی از دلتنگیهایم را به خاطره ها سپردم و در نهایت عشق و عاطفه زندگی میکنم .

سال غریبی بود سال 88 فراز و فرودهایی که زندگیم را تار و مار کرد و سپس دلچسب ترین اتفاق زندگیم افتاد

اتفاقی که یادآور 21 سال پیش در خانه پدری بود .

خدایا 21 سال!!!!!!! وای که چه زود گذشت و وقتی به آن فکر میکنم برایم باور نکردنی است و مثل 2 روز گذشته است .

برای همه شما عزیزان سالی پر از برکت‏‏ و رحمت و سلامت و سعادت آرزو میکنم

بهار 1389 فرخنده تان باد .

شاد باشید

مهرنازلبخندلبخندلبخندمژهقلب

 








نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

 برایم مهم نیست که عددی در تقویم تغییر یافته
یا زمین در جایی است که سال پیش بوده
و یا از تقسیم آفتاب به ساعتها عددها متقارن می شوند
محک زندگی برای من زیبایی ست
پس برایم مهم است که گیاهان زنده می شوند
و پرندگان می خوانند و زندگی متبلور می شود
برایم مهم است که اگر برای بهار طبیعت یک سال لازم است دوستانی دارم که در قلبشان همیشه بهار است

دوستداشتی ترین رویدادها و سرنوشتها را از خدا برای عزیزترینم از خدا میخواهم
مهم نیست که الان کجاست و با کیست مهم اینست که من با او و به یاد او هستم
دوستش دارم و میدانم که دوستم دارد
سال نو به تو که برایم همیشه عزیزترینی مبارک

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم


ماچماچقلببغلماچماچ

 








نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

بهار که آمد، لباس کهنه‌ یاد تو را از تن درآوردم و یادگاریهایت را در جعبه‌ای بسته بندی کردم و با وسایلهای اضافی خانه، ته انباری گذاشتم.
تقویم سال جدید را که باز کردم، یادی از تو نکردم و بی اعتنا به تو سر سفره هفت سین نشستم. موقع خواندن دعای تحویل سال، طبق عادت هر سال برایت دعا نکردم. انگار خیلی چیزهای مهم‌تر از تو داشتم که برای آنها دعا کنم.
نمی‌دانم شاید هنوز هم باور نکنی که تو را از دفترچه خاطراتم بیرون کرده‌ام. شاید هنوز هم ته دلت فکر‌ می‌کنی دوستت دارم و طمع دوباره دیدن مرا بکنی... شاید هم آنقدر برایت بی‌ارزش شده‌ام که حتی لحظه‌ کوتاهی هم به من فکر نمی‌کنی. نمی‌دانم... خودت بهتر می‌دانی چه بودی و چه هستی. فقط از این خوشحالم که تو در هر حالی که باشی، از زندگی من بیرون رفته‌ای و من دیگر چشم انتظار بازگشت یک مسافر نیستم.
درختان که جوانه زدند، تازه فهمیدم که زندگی هنوز جریان دارد و دنیا هنوز زنده‌ است.
بهار امسال با همه بهارهای عمرم فرق داشت. انگار دوباره سال ۵٢ بود که برای بار اول متولد شده بودم. به خودم گفتم:« تو می‌توانی از اول شروع کنی. با این تفاوت که یک زنبیل تجربه داری و آدمها را شناخته‌ای.»
می‌خواهم زندگی را دوباره شروع کنم. نقطه ... سر خط. دیگر منتظر نباش که در دلنوشته‌های بارانی‌ام حرفی از تو بنویسم. تو را برای همیشه از خانه قلبم بیرون کردم. برو و دیگر در نزن. اینجا دیگر جایی برای تو نیست.... به دنبال لیلای خود باش که من مجنونی دیگر می‌خواهم...

 








نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

چه تنها و چه غمگین این روزها میگذرد

با گذشت همه ی این تنهایی ها عاقبت چه میشود ؟

با تنهایی جدال میکنم و در تلاش آنم که به آن پایان دهم

نتیجه تلاش چه خواهد شد ؟  . . .  نمی دانم

روزهای دلگیریست این روزهای پایان سال

همه در تب و تاب عبور از سال ٨٨ و ورود به سال ٨٩

و من کوچکترین انگیزه ای برای چنین تکاپویی ندارم

در کوچه و خیابان همه به دنبال سفره هفت سین و لباس نو

و من . . .

چه متفاوت شده ام از بقیه آدمها

این تن دیگر رمقی برای تکاپو ندارد

این پا دیگر نای رفتن ندارد

این جان دیگر توان زنده ماندن ندارد

به کدامین دلیل زنده ام ؟

به کدامین انگیزه ؟

چه روزهای سخت و طاقت فرسایی است این روزها

همیشه بهار سر منشا تازگی و طراوت عشق است

اما این بهار  . . . انگار با همه ی بهار های زندگی من متفاوت است

دلم میخواهد از تن خود به در ایم

دلم میخواهد حتی در وجود خودم هم نباشم

خدایا مرحمتی کن

مرا از زمین خاکی بردار









نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

نبسته ام به کس دل ،
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
، رها رها رها ، من
ز من هر آکه او گل ،
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
، از او جدا جدا ، من
نه چشم دل به سوئی ،
نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی ،
به یاد آشنا ، من
ستاره ها نه افتم ،
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ،
هوای گریه با من

 








نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

  می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟
عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...