دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

قلبم سنگین است. دیگر نمی‌خواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نمی‌خواهم شب و

 روز به انتظار روز عذاب تو بنشینم. تصمیم دارم تو را با تمام خوبیها و بدیهایت فراموش

 کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو برای من مرده‌ای.


این روزها شنیده‌ام کسی قلبت را شکسته است. می‌دانم بخاطر قلب شکسته خودت از من

حلالیت خواستی. می‌دانم تصمیم داری به سوی سرنوشت خود بروی و دستی را که از من

دریغ کردی در دست لیلای دیگری بگذاری.

دیگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکی هست و نه آهی. اینجا کسی دلش برای

 تو تنگ نمی‌شود. حیف از روزهای خوش جوانیم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که

 دستهای پاییزی تو لایق جوانه‌های بهاری قلبم نبود.

نمی‌خواهم با یادآوری تو و خاطراتت لحظه‌هایم را خراب کنم؛ زندگیم را در این حالتی که

هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزیزی که برای تاریکیهایم چراغ آورد و

 زخمهای به جا مانده از خنجر تو را التیام بخشید. خاطرات خوب و بد تو را برای همیشه

 به خاک می‌سپارم و تو را به خدا...!







نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت. سجده نکرد. گفت : من از آتشم و لیلی گل است . خدا گفت : سجده کن ،زیرا که من چنین می خواهمشیطان  سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه ی لیلی را به دل گرفتشیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست . خدا مهلتش داداما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش  در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیاتشیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رودو می کوشد بال لیلی را زخمی کندعمری است شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دست هایش پر از حقارت و وسوسه استاو بد نامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین استمی خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه بکشدنام لیلی رنج شیطان است، شیطان از انتشار لیلی می ترسد لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.






نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی

نه به گفته هایش بلکه بهنا گفته هایش گوش بسپار.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.






نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

من از بلندای قله فراموش شدگان با شما سخن می‌گویم. با من بگویید عشق چه رنگی

است؟ عشق را به من بیاموزید. دوست دارم بدانم این واژه‌ای که کتابهای قصه شما را

پر کرده است، رازش در چیست؟

 هان! ای مردم عصر یخی، می‌گویید که عشق از جنس بلور است. مثل دانه‌های کریستال

شفاف و زیباست. شاید منظور شما همان قطره‌های اشکی است که هنگام جدایی دو

 دوست بر گونه‌هایشان جاری می‌شود.

می‌گفتید عشق محکم و پایدار است. شاید از قلبهای آهنینی سخن می‌گویید که امروزه همه

 جا پر شده است. قلبهای محکمی که حتی دیگر صدای شکستنها را نمی‌شنوند.

عشق را همیشه به آتش تشبیه می‌کردید، منظور شما گرمای جانبخش آتش در شبهای تار

زمستان بود، یا از شعله‌های حیله که خانمان عاشق را می‌سوزاند می‌گفتید.

می‌خواهم بدانم وقتی از عشق سخن می‌گویید این نقابی که به چهره‌تان می‌زنید برای

چیست؟ شاید عشق از پشت این نقاب زیباتر و دوست داشتنی تر می‌شود. کاش می‌دانستم!!

 ابهام این واژه را از ذهن من بردارید.

وقتی سخن ا زعشق به میان می‌آید عکس یک قلب می‌کشید، این همان قلبی است که

روزهای سخت جدایی باید بشکند، یا منظور شما نزدیکی دو دل است؟

من کتابهای شما را خوانده‌ام، داستانهای قشنگی که از دلدادگی نوشته‌اید اما می‌خواهم

بدانم وقتی از کتاب بیرون می‌آیم، عشق را کجا باید جستجو کنم. با من سخن بگویید،

عشق کجاست؟ و چگونه است؟

می‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم.